Fix me| Part 46
+خفه شو! من فقط مست بودم، حتی یادم نمیاد! و-
نگاه پسرک به لباسش افتاد.
+کی لباسمو عوض کرده؟
-بنظرت کی میتونه باشه؟
پسر کمی فکر کرد و آهی کشید.
+میکشمت جئون جونگکوک!
-عه عه! با ددیت درست حرف بزنا! مگرنه تنبیهت میکنم!
مرد قهقهه ای زد و پسر فقط با صورتی قرمز شده و دست هایی مشت شده از عصبانیت و خجالت، به سمت پنجره رفت و پنجره رو باز کرد.
نسیم ملایم و گرمِ تابستونی به داخل اتاق اومد و به صورت پسرک برخورد کرد، تهیونگ لبخندی زد و تا خواست چیزی بگه صدای جیغ فرا بنفشی رو شنید.
جونگکوک و تهیونگ هردو به هم متعجب نگاهی رد و بدل کردن و سریع به سمت مرکز صدا دویدن.
تهیونگ وقتی که جیمین و یونگی رو دید، چشمهاش بیشتر گرد شد.
+تو اینجا چه غلطی میکنی؟
جیمین: منم میخوام همینو بدونم که اینجا چه غلطی میکنم! قضیه ی دیشبُ شنیدی؟
پسرک آهی کشید.
جیمین: یونگی میگه بهش گفتی میخواستم با یه گیاه بهش خیانت کنم و شیاف کنم تو خودم!
-فاک لعنتی، من داشتم تابلو میکردم.
جیمین ابرویی بالا انداخت.
جیمین: تابلو میکردی که مستیم؟
پسرک سرشو تکون داد.
+کاشکی اون بود! با تابلو رفته بودم رو کار..
جیمین تک خنده ای کرد.
جیمین: تازه اینا نصف ماجران!
حرف دو پسر با زنگ خوردن گوشی یونگی قطع شد.
یونگی: بله؟.... شیشه؟...فاک....یعنی چی؟ بی عرضه ها!
مرد عربده ای کشید و باعث شد که هردو پسر، حتی جونگکوک هم بترسن.
یونگی: هیچ غلطی نمیکنی تا من بیام!....
و گوشی رو قطع کرد.
-هیونگ ریدیم تو خودمون، قضیه چیه؟
یونگی شقیقه هاش رو مالوند.
یونگی: سفارش کوکائین داشتم تا به قیمت دوبرابر بفروشمشون، کلی هم پول داده بودم، ولی این احمقا واسم به جای کوکائین شیشه آوردن!
مرد نیشخندی زد.
یونگی: من دیگه میرم تا بدتر این احمقا نقشه هامو بگا ندادن. جیمین بیا بریم.
جیمین: صبر کن ولی-.. خدافِ...
حرف پسر با کشیده شدن دستش توسط مرد بزرگتر قطع شد و اون رو از خونه بیرون کشید، تهیونگ فقط براش دست تکون داد.
+خب...
در همین حین آجوما اومد.
آجوما: به به میبینم که بیدار شدید! پسرم چرا کیکو نمیخوری؟ انقدر ذوقشو داشتی دیروز ولی حتی یه اسلایس هم ازش نخوردی.
چشم های پسرک شروع به برق زدن کرد.
+آجوما راست میگه کیک داریم!
پسرک با خوشحالی دست مرد رو گرفت به یمت یخچال کشوند.
مرد خنده ای کرد.
-هوی بچه دستمو کندی! خودم میام!
پسر در یخالو باز کرد و کیک رو بیرون کشید.
+بوش داره مستم میکنه!
-نه تروخدا تو فقط مست نکن..
پسر لبهاش رو آویزون کرد و چشم غره ای رفت.
تهیونگ بدون اینکه کیک رو بِبُره، از روش یه گاز گنده زد و دور لبهاش خامه ای شد.
مرد سرش رو از روی ناامیدی تکون داد و خنده ای کرد.
-واقعا که! حداقل میبریدیش نه اینکه با کله میرَفتی توش!
پسر چشم غره ای رفت، مرد با انگشت شستش...
نگاه پسرک به لباسش افتاد.
+کی لباسمو عوض کرده؟
-بنظرت کی میتونه باشه؟
پسر کمی فکر کرد و آهی کشید.
+میکشمت جئون جونگکوک!
-عه عه! با ددیت درست حرف بزنا! مگرنه تنبیهت میکنم!
مرد قهقهه ای زد و پسر فقط با صورتی قرمز شده و دست هایی مشت شده از عصبانیت و خجالت، به سمت پنجره رفت و پنجره رو باز کرد.
نسیم ملایم و گرمِ تابستونی به داخل اتاق اومد و به صورت پسرک برخورد کرد، تهیونگ لبخندی زد و تا خواست چیزی بگه صدای جیغ فرا بنفشی رو شنید.
جونگکوک و تهیونگ هردو به هم متعجب نگاهی رد و بدل کردن و سریع به سمت مرکز صدا دویدن.
تهیونگ وقتی که جیمین و یونگی رو دید، چشمهاش بیشتر گرد شد.
+تو اینجا چه غلطی میکنی؟
جیمین: منم میخوام همینو بدونم که اینجا چه غلطی میکنم! قضیه ی دیشبُ شنیدی؟
پسرک آهی کشید.
جیمین: یونگی میگه بهش گفتی میخواستم با یه گیاه بهش خیانت کنم و شیاف کنم تو خودم!
-فاک لعنتی، من داشتم تابلو میکردم.
جیمین ابرویی بالا انداخت.
جیمین: تابلو میکردی که مستیم؟
پسرک سرشو تکون داد.
+کاشکی اون بود! با تابلو رفته بودم رو کار..
جیمین تک خنده ای کرد.
جیمین: تازه اینا نصف ماجران!
حرف دو پسر با زنگ خوردن گوشی یونگی قطع شد.
یونگی: بله؟.... شیشه؟...فاک....یعنی چی؟ بی عرضه ها!
مرد عربده ای کشید و باعث شد که هردو پسر، حتی جونگکوک هم بترسن.
یونگی: هیچ غلطی نمیکنی تا من بیام!....
و گوشی رو قطع کرد.
-هیونگ ریدیم تو خودمون، قضیه چیه؟
یونگی شقیقه هاش رو مالوند.
یونگی: سفارش کوکائین داشتم تا به قیمت دوبرابر بفروشمشون، کلی هم پول داده بودم، ولی این احمقا واسم به جای کوکائین شیشه آوردن!
مرد نیشخندی زد.
یونگی: من دیگه میرم تا بدتر این احمقا نقشه هامو بگا ندادن. جیمین بیا بریم.
جیمین: صبر کن ولی-.. خدافِ...
حرف پسر با کشیده شدن دستش توسط مرد بزرگتر قطع شد و اون رو از خونه بیرون کشید، تهیونگ فقط براش دست تکون داد.
+خب...
در همین حین آجوما اومد.
آجوما: به به میبینم که بیدار شدید! پسرم چرا کیکو نمیخوری؟ انقدر ذوقشو داشتی دیروز ولی حتی یه اسلایس هم ازش نخوردی.
چشم های پسرک شروع به برق زدن کرد.
+آجوما راست میگه کیک داریم!
پسرک با خوشحالی دست مرد رو گرفت به یمت یخچال کشوند.
مرد خنده ای کرد.
-هوی بچه دستمو کندی! خودم میام!
پسر در یخالو باز کرد و کیک رو بیرون کشید.
+بوش داره مستم میکنه!
-نه تروخدا تو فقط مست نکن..
پسر لبهاش رو آویزون کرد و چشم غره ای رفت.
تهیونگ بدون اینکه کیک رو بِبُره، از روش یه گاز گنده زد و دور لبهاش خامه ای شد.
مرد سرش رو از روی ناامیدی تکون داد و خنده ای کرد.
-واقعا که! حداقل میبریدیش نه اینکه با کله میرَفتی توش!
پسر چشم غره ای رفت، مرد با انگشت شستش...
۱۰.۸k
۳۱ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.